دل شکسته

کلبه ی شعر

بخند پنجره ها را به ماه دعوت کن

به یک سبد غزل رو به راه دعوت کن

 تمام وسعت دریا که سهم ماهی نیست

مرا به گوشه ی چشمی نگاه دعوت کن

تو که اجازه ندادی بیفتم از چشمت

 مرا به دیدن این پرتگاه دعوت کن

اگر چه آخر این شاعرانه رسوایی ست

نترس، عاشق من شو، بخواه، دعوت کن

 بگیر دست مرا زندگی همین حالاست

به صرف چای مرا به گناه دعوت کن

غمت تقاص کدام اشتباه من بوده؟

مرا دوباره به آن اشتباه دعوت کن

نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393| ساعت 10:20| توسط محمد مباركي|

اینجا شروع بی کسی از آشنایی است

پایان خوب رابطه هامان جدایی است

ابراز عشق ٬ نامه و گل های سرخ نیست

این شیوه های کهنه کمی ابتدایی است

آدم که انتخاب شد و عاشقی نکرد

تاوان اعتماد به هم بی وفایی است

حوا اگر قشنگ ترین اسم شهر نیست

بی شک فقط به خاطر سیب کذایی است

شعرم چقدر ناز تو را می کشید... آه

شاعر شدن درست شبیه گدایی است ! 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392| ساعت 16:22| توسط محمد مباركي|

سلام دوستای گلم. معذرت می خوام بابت تاخیرم.نظر یادتون نره

 

می نشیند کنار مشتی شعر

نام تو در ردیف مثنوی اش

با عصایی به سبک قرن پیش

با کلاه قشنگ پهلوی اش

 

به نظر می رسد هوا ابری ست

به نظر می رسد که غمگین است

پشت آن میز کوچک چوبی

خاطراتش چقدر شیرین است

 

این که آرام دست هایت را

بگذریم از ادامه اش هر چند

توی افکار مرد چیزی جز

خاطرات خوشت نمی چرخند

 

بگذریم از گذشته هایی که

گریه ی درد را درآورده

اتفاقی که یاد آن عمریست

پدر مرد را در آورده

 

آسمان هم به گریه می افتد

بغض یک ابر پیر می ترکد

باز در حسرت لبت دختر!

شیشه ی ماشعیر می ترکد

 

چند وقتی به یاد خنده ی تو

مرد شال سفید می پوشد

حبه های لبت که آنجا نیست

قهوه را تلخ تلخ می نوشد

 

می نشیند کنار مشتی شعر

می نشیند کنار تنهایی

گر چه آنجا همیشه غمگین است

گر چه به دیدنش نمی آیی

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1392| ساعت 19:30| توسط محمد مباركي|

چندی ست از هوای تو بیرون نمی روم

از فکر چشم های تو بیرون نمی روم

کنج اتاق کوچک سه در چهار خود

دق کرده ام برای تو بیرون نمی روم

من ماندم و بدون تو یک عمر بی کسی

جان هم دهم _فدای تو _ بیرون نمی روم

کز کرده ام درون خودم از درون خویش _

با هیچ جز صدای تو بیرون نمی روم

تو ، هرکسی که دلت خواست من ولی

با هیچ کس به جای تو بیرون نمی روم

کنج  همین  اتاقک  دلگیر  تا  ابد

می ایستم به پای تو بیرون نمی روم

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392| ساعت 19:30| توسط محمد مباركي|

دل بسته ام به آبی چشم شمالی اش

شال سفید ، روسری پرتقالی اش

بغض قشنگ و کال غزل های صورتیش

حس پر از لطافت لحن سوالی اش

با بغض ، در خیال خودم درد می کشم

غم می خورم برای ...خودم...بی خیالی اش

هی احتمال این که یقینا مرا نخواست

هی دلخوشم به آمدن احتمالی اش

...

بغضم امان نمی دهد این بیت آخر است

حس می شود میان غزل جای خالی اش!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392| ساعت 10:57| توسط محمد مباركي|

چه حس غرق فریبی درون چشم تو بود

عجب فراز و نشیبی درون چشم تو بود!

میان این همه رنگ سیاه و آبی و سبز

چقدر رنگ عجیبی درون چشم  تو  بود

تمام  درد  من  از  یک  نگاه  یادم  رفت

چه ساحری! چه طبیبی! درون چشم تو بود

دو چشم ناز تو  را  وقت  رفتنت  دیدم

عجب نگاه نجیبی درون چشم تو بود

اگر چه روی لبت خنده های اجباری

چه گریه های غریبی درون چشم تو بود!

کدام آدم عاشق ندیده از تو گذشت _

برای این که فریبی درون چشم تو بود؟!


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392| ساعت 22:29| توسط محمد مباركي|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت