X
تبلیغات
دل شکسته


دل شکسته

کلبه ی شعر

چه حس غرق فریبی درون چشم تو بود

عجب فراز و نشیبی درون چشم تو بود!

میان این همه رنگ سیاه و آبی و سبز

چقدر رنگ عجیبی درون چشم  تو  بود

تمام  درد  من  از  یک  نگاه  یادم  رفت

چه ساحری! چه طبیبی! درون چشم تو بود

دو چشم ناز تو  را  وقت  رفتنت  دیدم

عجب نگاه نجیبی درون چشم تو بود

اگر چه روی لبت خنده های اجباری

چه گریه های غریبی درون چشم تو بود!

کدام آدم عاشق ندیده از تو گذشت _

برای این که فریبی درون چشم تو بود؟!


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392| ساعت 22:29| توسط محمد مباركي|


سلام .این غزل رو تقدیم می کنم به دختر برادرم : "رها" تا بعدا نگه عموم شاعر بود برام شعر نگفت:


خدا تو را غزلی ساده برگزیده  رها

میان قاب لبت خنده ها کشیده رها

دوتا به معجزه های زمین اضافه شده ست

خدا دو چشم تو را  آیه  آفریده  رها

به این نتیجه رسیده که خواهرش هستی

از آن شبی که تو را قرص ماه دیده رها

تو از کدام طلوعی که برق چشمانت

ستاره را به تماشای خود کشیده رها

نگاه کن و ببین  در نگاه  معصومت

غزل به نقطه ی اوج خودش رسیده رها

هزار و سیصد و هشتاد و نه خزان را کشت

زمین که بوی بهار تو را شنیده رها

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391| ساعت 13:39| توسط محمد مباركي|

پاییز ،غزل ،چهره ی تو ،تابش خورشید

شاعر شده ام گوش به فرمایش خورشید

لبهای تو را داغ سرودم غزلم سوخت

دستان تو را سرد پر از خواهش خورشید

تو چرخ زدی دور خودت چرخ دلش ریخت

مجذوب تن آینه در بارش خورشید

تاریخ شناسان پی چشمان تو بعد از

یک قرن رسیدند به پیدایش خورشید

در شهر مرا شاعر چشمان تو خواندند

در شعر مرا وارث  آرامش  خورشید

من شاعر پژمرده ی یک مشت خیالم

پاییز، غزل، چهره ی تو ،تابش خورشید

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391| ساعت 17:46| توسط محمد مباركي|

غروب بود و نگاه به یادماندنی ات

و رقص موی تو در زیر شال گردنی ات

غروب بود و دلم بی قرار و منتظرِ

نفوذ عاطفه در قلب سرد و آهنی ات

شروع خاطره ای عاشقانه در تن برف

من و تو و غزل و چشمهای دیدنی ات

نگاه من که به چشمت رسید اضافه شد آه...

یکی به جمع فقیران زیر منحنی ات!

حسادت من از احساس آدمی برفی

که لایقش شده بود آن کلاه سوسنی ات

دو دست یخ زده ای که رها نمی کردند

یکیش دست مرا و یکیش بستنی ات...

...غروب رفت و به آرامش ستاره رسید

و ماه ،ساکت و آهسته محو روشنی ات

تو زیر سایه ی شب پلک هات سنگین شد

و من هنوز پر از شور و شوق باطنی ات.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391| ساعت 0:53| توسط محمد مباركي|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت